درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود
نویسنده
دسته بندی موضوعی
آرشیو
۱۳٩٠/٦/۱٢
۱۳۸٩/۱٢/٢٥
۱۳۸٩/۱۱/٢۳
۱۳۸٩/٦/٢٧
۱۳۸٩/٦/٦
۱۳۸٩/٤/۱٩
۱۳۸۸/٩/٧
۱۳۸٧/۱٢/۱٧
۱۳۸٧/۱۱/٢٦
۱۳۸٧/٩/٢
۱۳۸٧/٦/۱٦
۱۳۸٧/٥/۱٢
۱۳۸٧/٤/۱٥
۱۳۸٧/٢/٢۸
۱۳۸٦/٩/۱٠
۱۳۸٦/٩/۳
۱۳۸٦/٤/٢۳
۱۳۸٦/۳/۱٩
۱۳۸٦/۳/٥
۱۳۸٦/۳/٥
۱۳۸٦/٢/٢٩
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٦/٢/۱٥
۱۳۸٦/٢/۱
۱۳۸٦/۱/٢٥
۱۳۸٦/۱/۱۸
۱۳۸٦/۱/۱۸
۱۳۸٦/۱/٤
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
۱۳۸٥/۱٢/٢٦
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٩
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱٢/۱٢
لینک دوستان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
rss 2.0

لوگوی دوستان

توای زرد تر از افتاب سبزتر از بهار ای از طائفه ی باران
ببار ارام ببار بر روزهای سیاه ببار بر دلتنگی های بی انتها
دلم تنگ است برای بوی باران دلم تنگ است برای باران
درخششی کن بتاب براین شب طولانی فراق
دلم با من قهر است دلم از من سیر است
دلم تورا می خواهد دلم تورا می خواند
پاییز اینجا همیشگیست اندکی طراوت ببخش به این همیشه زرد پاییزی
دلم ارزوی دیدن ماه را دارد اندکی روی بتاب بر من تو ای همزاد مهتاب
تنم زخمی سکوت است تنم هم اغوش تنهاییست
بامن حرف بزن مرا به اغوش بگیر
برای من بخند
دلم برایت تنگ است
مسعود-داتیو
...
عشق
تو می خوابی
و من چشم به اسمان دوخته ام تکیه به دیواری می دهم که صدای خنده هایت را بازگو میکند
در شب گم می شوم همانند کودکی
به انتظار یافتنم نشسته ام پس تو کی می ایی تو به خواب رفته ای
به رویاهیم راه یافته ای
من به ماه خیره ام در شب های پر از تنهایی
تو را گم کرده ام در هیاهوی بیداری
کاش می توانستم به سراغت ایم
بگویم از این غصه های بی پایان تنهایی
کاش می توانستم ساده بگویم دوستت دارم نمی ترسم از این بیداری
و میخوابی
و من در جهانی سردرگم پر از احساس خشک بیداری
و باز اشکهایم بیقرارند و دستهای بی جانم در پی یک آسمان بارانی
به زیر اسمان نشسته ام در یک توهم در یک احساس بی خوابی
می خندم با احساسی که تو برایم می سازی
زیر باران چشمانی پراز دلخوشی های تکراری
تو می ماندی هم به خواب می رفتی از این داستان تکراری
به شب خیره ام در یک احساس تکراری
به یک چیز محتاجم به یک لبخند رویایی
امیدم را کشته ام در پس این هر شب گریه های تنهایی
برای ماندن به تو محتاجم خسته شدم از این ترس های تکراری
کاش میدیدم تورا در ان باغ پر از شب بوهای رویایی
ساده می گفتم دوستت دارم تو ای دلیل این ضربان تکراری
داتیو
...
یک روز مثل همیشه فردا تکرار شد
مثل همیشه ای که دیروز بود امروز
یک روز مثل همیشه من مانده بودم تنها برای خودم
منی که خسته بود از روزگارم
یک روز مثل همیشه شبش پر از بودن تو
پراز رویاهایت
شبی که مرد با بیداریم
یک روز مثل همیشه زنده بودم مثل گذشته
جسمی که حرکت میکرد نبضی که میزد
مشکل کجا بود دلم کجا بود
یک روز مثل همیشه امروز دیروز بود مثل همیشه
...
اهل اینجا نیستم نه کمی پایین تر نه کمی بالاتر نه اهل آسمانم نه زمینیم
اهل آنجا که اسمش نوک زبانت هست هم نیستم من اهل رویاهایت نیستم دیو کابوس هایت نیستم
من اهل هیچ جایم
گذرت خورده هیچ
من اهل این جا نیستم اهل آن کوچه ی بن بست که تو می ترسی از آن هم نیستم من اهل دریاچه ای که تو آرزو می کنی ای کاش ساکنش بودی نیستم زیرا من در هیچ نقطه ای راحت نیستم من یک بی سرزمینم یک رانده شده از خانه اش تنها لحظه ای ساکن بودم لحظه ای شاد بودم
من ساکن آن لحظه ی شادی هستم که تو را داشتم
و از آن پس در آن لحظه ماندم با اینکه کهنه می شدم
خاک گرفتم و کم کم فراموشم کردند
من اهل اینجا نیستم گم شده ای داشتم که در پی آن خود نیز گم شدم از راه خانه دیگر اثری نیافتم و خاطره ای
پر شده بودم از حسی جنون آمیز از یک کینه ی سرد
خالی از تو
کهنه شده ام کهنه
داتیو هم خانه با باد
...
نگاه کن مرا
همان دیروزی ام همان همیشگی همان تکراری
نگاهم کن نپرس
نپرس از این دلتنگی از این نخوابیدن ها
از ترس هایم نپرس نمی دانی بگویم تو باوری نداری
چه هستم کویری چه دارم
تنهایی ، زخم های داغ آفتاب طعنه های ابر باران، حقیر می شمارد تنم را برای باریدن
پرم از ریگ های خاطرات پر از رد گام های رهگذران گم کرده راه
پر از دلتنگی
نمان و نپرس از روزهای کودکی
بر تنم زندگی جاری بود
پر از مهربانی چه مانده برایم اینک کویری پراز دلتنگی
در سینه ام اما هنوز مانده ذره ای از آن زلال آن همیشه آغاز آبادی
محبت دارم
نمان و نپرس چرای رفتنت را
نمی دانی نمی توانم بگویم از غم هایم از اشک هایم از سکوتی که تو هرگز حرفهایش را نخواندی
بمانی می روی امروز نه در یکی از فرداهایی که می دانم و نمی دانی نصیبم می شود باز دلتنگی ویرانی هوایی داغ تنی پوسیده خشکدیده پژمرده
کویرم کویری پر ز دلتنگی
داتیو
...
در خیال خمار خویش
شب تاب ها در جمع عاشقانه خویش
اسب آبی افکار من
در برکه ی مرده ، یاد ذهن من
شب بو ها در آغوش هم
بوسه ی باد بر گونه ام
زمزمه می کند در گوشم چه می ماند ازتو
عاشقانه های من
و تنها در تمامی آنها
این منم
باز با باد هم خانه شده ام باید نوشت به خط زنبق ها با تنفس شبنم ها
زندگی زیباست
آنگونه که باید باشد
داتیو
...سلام به همه اونایی که گاهی سلام می کنن گاهی که چه بگم
همیشه از خدا می خوام دوباره برگرده سراغی ازم بگیره زنگ بزنه بعد جوابشو ندم
نمی دونم چرا شاید از اون روز که دیدمشو ندیدم
کاش می گفتم از خودم خجالت کشیدم
می خوام اگه زنگ زد بش بگم اون گله من با اینکه خزونم اما مراقبشم
اما می دونم یه گل واسه زنده موندن به خاک خوب نیاز داره
به هوای خوب نیاز داره
به یه قلب پاک نیاز داره
همیشه از خدا می خوام فراموشم کنه بعد گریم می گیره می خوام داشته باشمش
اما می دونم نمیشه
می دونم که پیش من دلش بیشتر می گیره اسیر میشه
دوست داشتم یه آسمون باشم یه آسمون ایمن که بتونه تا اونجا که دلش می خواد اوج بگیره
می دونم اگه باشه
نمی تونه چون باید یه جا وایسه یه جا ثابت بمونه تا من خیره بش بمونم تا قد تموم سالهایی که ندیدمش ببینمش
می دونم نمی شه
همیشه از خدا می خوام که اون خاکی که واسه گلم خوبه پیدا شه
بعدش گریم می گیره از خودم متنفر می شم واسه بودنم واسه اینجور بودنم
بعدش می خندم میگم تموم شده
دیگه ازش خبری نیست
غرور نمی شه بش گفت اینی که من سراغشو نمی گیرم
می خوام گناه خودش باشه بودنه بامن
یه شب زنگ زد شاید اون بود نمی دونم گمون کنم خودش بود صداشو نشناختم
حتما خیلی غمگین شد
همیشه خدا همین کارم بود
تنها کسایی که دوسم دارن رو می تونم برنجونم
همیشه از خدا میخوام بره اما بعدش گریم می گیره
می دونم نمی تونم لایقش بشم واسه همین جای اونم تصمیم گرفتم
داتیو
...آن دور ها که گویی باز شهردار شهر بر نوک کوه ها گچ پاشیده
و این طرف تر کمی نزدیک تر آنجا که تو از دست می دهی تمام امیدت را شاید مقصد یک گام جلو تر چشم به راه تو مانده باشد و تو آن یک گام را بر نمی داری زیرا باور تو دیگر امیدی ندارد
و این تنها تفاوت تو با یک ستاره است با یک فرد پیروز
کمی جلوتر که بیایی می توانی نبض مرا بشنوی که با بودنت شمارش به کجا می رود
راستی تو که نیستی تو کمی دور رفتی کمی کم است به فاصله ی میل ها دور شده ای
و آن قدم آخر را برنداشتی
در خانه نشسته ام از بی حوصلگی حوصله ی خودم را ندارم
چشمانم از بی خوابی خوابشان نمی برد
آنقدر گیج می زند ذهنم که بیاد نمی آورد دستانم را کجا جا گذاشته ام
بر آن دستگیره ی در که می بست به روی تو راه را
یا به آن فنجان داغ قهوه که یخ زد با نگاه غریبت
یابه زنگ دری که با پشیمانی می فشردم و هرگز باز نشد به رویم
یا شاید سپردم به راهی که می رفتی تو تنها در آن
کمی دور تر فرقی نمی کند وقتی فاصله بین قلبهایمان به دوری کهکشانیست که تو هرگز نتوانستی در آن زندگی کنی
کمی نزدیک تر شاید فایده ای برای من داشته باشد که با این چشمان کم سو ببینم نقش تورا
داتیو
...
هنوز هم پشت در چشم به راه مانده ام چشم انتظار یک پاشنه ی در کوبیدن مانده ام هنوز خیلی زود است بگمانم برای گریه کردن هنوز امید به دیدار دوباره دارم چشم انتظار یک اتفاقم همان که تورا برایم پدید آورد همان که تو را برایم باور ساخت اما باید لایق تر ا شوم لایق تر از این که هستم به امید آن لحظه که از لحظه برایم نزدیک تر است و از رایحه خیال باور پذیر تر داتیو
گام های آخرم ثانیه های واپسین انتظاری از لحظه هایم دیگر نیست
گویی رسیده ام به سرمنزل خویش
یک سکوت بی نهایت من تو را دیگر نمی خوانم بر زیر لب
اما چرا این مگر آرزو نبود
می پرسیدی همیشه کدام؟
میگفتمت انتظار
چرا دیگر نمی خوانم تورا در خواب چرا دیگر نمی بینمت در خواب چرا دیگر بیزارم از انتظار
دیگر وقتش رسیده وقت رفتن چرا در این واپسین نمی خوانمت به فریاد
نعره هایم در هوای سرد و بی مهر نگاهت مرده اند می پرسی پس این کیست مانده در جلوی دیدگانم
در نگاهت خسته از روزها شدم بیزار از انتظار شدم می پرسی پس چرا مانده ای مانده ام تا مردنم را تماشا کنی مانده ام تا سوختنم را تماشا کنی
مانده ام تا شاید دلت به حالم خون شود مانده ام تا شاید تو مهربان شوی
مانده ام تا شاید برای آخرین بارم برای اولین بارت مرا صدا کنی مانده ام تا شاید دوباره مرا شکار کنی مانده تا شاید مرا ز خود رها کنی
پلکانت خسته تر از آن بود و حوصله ات سر رفته تر از آن که مرا صبور ی کنی
مانده ام تا شاید بتوانم بروم
داتیو با تو از سالهای دور می گوید از هزاره های سوخته از بابل از شوش از عشق سوخته از شهر سوخته از وهم و خیال از ترس و تنهایی
...
سلام
نمیدونم یه حسه مشترکه یا فقط یه احساس شخصی
چی اینکه گاهی یه خبر خبر بد یه حادثه شما رو به فکر میبره فکر ضعیف بودن محدود بودن نه بهتره از خوب بگم یه تصویر یه تصویر که باعث میشه فکر کنید جه قدر راه هست که نرفتید چقدر احساس که تجربه نکردید چقدر صدا که نشنیدید چقدر چقدرچیزهایی که شاید از وجودشون باخبر نشید و اون چیزها هم اصلا تلاشی واسه رسیدن به شما واسه شناسوندنشون نمکنن نمیدونم شاید یه روز پیش بیاد واستون که واسه خاطر یه لحظه یه لحظه ی خیلی کوچیک واسه دوباره تجربه کردن یه احساس یه احساس که از تمومش فقط یه حس گم یه خاطره ی نصفه و نیمه میمونه حاضر بشید کل هستی تونو بدید کل چیزهایی که واستون ارزش هستن کل چیزهایی که یه روز بخاطرش از اون احساس گذشتید
اما گاهی گاهی که داره کم کم واسم همیشگی میشه کم کمی که داره زیاد میشه زیادی که دیگه واسم کم به نظر میرسه
خستگی داره وجودمو تو خودش محو میکنه بیحوصلگی و نداشتن هیچ آرزویی
اما بازم گاهی یه خبر یه صدا یه تصویر یه خیال یه احساس تو وجودم حسرتو به همراه داره حسرتی که میگه چرا باید خیلی راه باشه که نرفتم خیلی چیزکه ندیدم یا نشنیدم یا یه احساس که واسه دوباره داشتنش میخوام تمام هستیمو تمام این هیچیمو بدم
داتیو ازراههای دور از سرزمینی تنها از تجربه ای ناشناس از خیال

منم اون حکایت تلخ تویی که شیرین می خوانی
منم اون افسانه کهنه تویی که باز می خوانی
منم اون موج در بند افتاده -مرداب-تویی دریای بی تاب چه می خواهی از این مرده غرقه در افکار طوفان
منم اون بی بال در خاک فتاده تویی آسمان ازاده چه می دانی از غم پشت سر مانده
منم اون خسته تنها همیشه در فکرو خیال داتیو
...وقتی که دیگه خیلی دیره ومرا جز حسرت همدمی نیست
وقتی که تو نه آنقدر نزدیکی که دنبالت بیایم ونه آنقدر دور که ازیادت برم
وقتی که همه اندوه نگاهم را می خوانند و حتی آینه نمی داند دلیلش
من مانده ام و تنهایی همیشگی یم
امیدوارم مرا بخشیده باشی قبل از آنکه از یادم برده باشی
داتیو
...آخرین صدایم را به یاد بیاور
صدای شکستنم را دوباره تجسم کن
آمده بودم بمانم سوختنم را تماشا کن
رفتی تو تا بمانم تنها نفهمیدی مرده ای هستم پیش از اینها
تورا یافتم پنداشتم آزاد گشتم من اسیر روزهای پر بارانم
از دیار غمهایم
آشنا بود برایم طرز نگاهت
صدای اشکهایت را می شناختم
من گویی تو را در خود می دانستم
اما بودن کنارت برایم نیز زیاد بود در تو جستم خویش را اما گویی این سرزمین ناشناس بود
اشک هایت به سرزمین غمها می ماند
سوکوتت را نمی شناختم من تورا نتوانستم بشناسم
رفتی ماندم شکستم در خود فرو پاشیدم اما نگذاشتم تو بفهمی که من باختم
آمدم بگویم دوباره آغاز کنیم از نو در آسمانی تازه پرواز کنیم
آمدم نبودی ماندم نیامدی باختم فریاد کشیدم اعتراف کردم نوشتم
دیگر نبودی دیگر نیامدی تا بر این شکست خورده ترحم نمایی
جان دوباره بر این جسم بخشی حکم مرگم را از یاد بری
dativ
...روزی شعر هایم ماله او بود روزی دنیایم او بود
او فکر لحظه هایم بود
تمام داشته ام بود
هیچ نیندیشیدم که خواهد رفت
چگونه به رفتن می اندیشیدم روزی او دلیلی بود برای ماندن
او ماندن را به من آموخت اما آنگونه که خود معنا می کرد
ماندن در رفتن برایم معنا یافت دیگر ندیدمش
نتوانستم فراموش کنم اما عادت کردم عادت کردم
عادت کردم به این تنهاهی های خد ساخته
مگر پیش از او با این تنهایی رفیق نبودم
روزی شعرهایم ماله او بود
داتیو
...خسته ام خسته تر از انکه بخواهم بمانم بمانم و در کنار آتشی که افروخته ای بنشینم تا در فنجان خالیت از آن چای داغی که داری برایم بیاوری
خسته تر ازانکه بخواهم نقش چشمانت را در نگاهم حک کنم و صورت بی آلایشت را
پینه های دستت از گذشته ی سختت می گوید کاش در بقچه ی قلبم اندکی مرهم محبت داشتم ان را صادقانه تقدیم تو می کردم
از من ماندن را طلب نکن ناتوان تر از انم که براورده اش سازم
کاش می توانستم از تو با هرانچه که لایقش هستی ومن ندارم تشکر کنم
شاید صدای ساز دهنی مرا دوست داشته باشی ساز یخ زده ام را بر لبان خشکم نزدیک می کنم تو چایت را تا اخر بنوش و لذت ببرحال دیگر جز شراره های اتشت چیزی دیگر نمی بینم از دور که روشنایی اتشت را دیدم پنداشتم تو پناهی هستی برای دلتنگی هایم اما تو خود دلشکسته ای بودی
دیگر میدانم تو چشم در راه مسافر دیگری هستی
چه دیر فهمیدم بر زانوهای خود نشسته ام می خواهم به پشت سر بنگرم شاید روشنایی آتشت اندکی گرمم کند کاش ان چای داغت را گرفته بودم
برف ها دانه دانه بر اطرافم می نشینند چه مرگ زیبایی اما با این خستگی چگونه می توانم بمیرم
خسته تر از ان بودم که صدایت را بشنوم و رسیدنت را و گریستنت را
در گوشم نجوا می کردی غریبه من تورا با خود به سرزمین گرمی می برم که دیگر به رفتن محتاج نباشی
تو گفتی میرویم من دیگر برایت تو نبودم وافسوس چه دیر
خسته تر از ان بودم که بخواهم با تو به آن سرزمینی که می گویی بیایم
بر چشمان خواموشم بوسه زدی و دستانم را به مهمانی دستان خود بردی
قرار نبود تو با من بخموشی مرگ بیایی
اما تو آمدی
داتیو
آخرین نوشته خداحافظ
...سلام می گن کم می یام شاید زیاد دقت نمکنی شاید درست نگا نمیکنی
شاید هم من درست خودمو نشون نمیدم
اما غصه ی نبودن و ندیدن یکی نیست
زمانی که می خواستم منو ببینه ندید و حالا که نمی خوام دیگه باشم می گه بودنم واسش مهم بوده
...امروز هم دارد به پایان می رسد بی تو
و در اندیشه ی به اتمام رساندن فردایی هستم که چندان از امدنش اطمینان ندارم
چه به گویم حریصانه تو را می خواهم و بر تن جامه ی زاهدان پوشانده ام
ریا کارم می دانم
و می دانم که عشق پنجره ای نیست تا با ان به دنیای دیگر به روی
عشق خود سرزمینی است که برای ورود به ان باید در جوستوجوی پنجره ای باشی
می پندارم ان پنجره را یافته ام پس چرا تو را انچنان که می خواهم نمی توانم دوست بدارم
این همه را گفتم تا این را بگویم:
من با عشق به تو نرسیده ام
با تو به عشق رسیده ام
داتیو:نظرتون رو درباره ی چاپ کتاب داتیو بگویید.
احساس شکسته : مجموعه نامه های بی نشان
...زندگی چه بود که در همه حال آن را تجربه می کنم و چیزی از آن را نمی فهمم
زندگی چه بود؟ همان تولد ....همان گذران روز ها ..یا مرگ
تولد:روزی که به این دنیا گام نهادم پنداشتم آخر روزی مسئولیت بزرگی را به دوش خواهم داشت و حال که می دانم نقش اول قصه ی زندگی ام را خیال دیگری بازی می کند
گذران روزها: در کودکی در پی آرزوهای بزرگ بودم اندکی بزرگ تر شدم در نوجوانی همه چیز را برای جوانی گذاشتم و در جوانی که دارم حسرت آن رویا ها را می خورم
و
مرگ: تجربه اش نکردم می گویند که نباید ترسید شاید حقیقتا از مرگ نمی ترسیم
بلکه از خود از تمام کرده های خود هراسانیم چه رویا های زیبایی در مرگم هنوز بر آنها حسرت می خورم
داتیو
...